آدم ها پر اند از سو ء تفاهم.

کلی باید زور زد برای فهماندن یک حرف ، یک تصویر،‌ یک صدا ، یک حس ، یک لذت.

آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند که تو می خواهی.

بعد یک هو سر و کله کسی پیدا می شود که فرق می کند. نگاهش می کنی و میفهمد دلت شازده کوچولو با صدای شاملو می خواهد. لبخند می زنی و میفهمد  لب هایت بوسه ی توت فرنگی می خواهد. آه می کشد و می فهمی بغلش تو را می خواهد. سرش را کج می کند و دست های تو می فهمند شانه هایش ماساژ لذت بخش می خواهند. با هم دیگر هوس چای سبز  +غزل های سعدی + باران  می کنید. با هم دیگر جیغ می کشید وسط خیابان.

 خلاصه اش کنم... یکهویی در بهشت باز می شود.

ولی خب... آخر داستان را که می دانید. نمی شود. یک جوری می شود که نشود. یک جوری همیشه می فهمی که اینجا دنیاست... با همه ی همه ی لذت های رنج آورش.

بله. به قول ونه گات عزیر: « چنین است رسم روزگار!»