هدف را بي هدف دنبال مي كردم!
سكوت انزواي سرد افكارم, مكرر راه من را گنگ مي پنداشت
مرتب نام من را در افق فرياد مي زد
وليكن
راه را مي بست تا توانم رنگ يك رنگين كمان را هيچ بشمارد
نگاهم نا گهان من را درون چاهي از آمال و روياهاي نا تمام روي مرز قاصدك ها ديد
با خودم گفتم بگو!
آري بگو! فرياد زن تا كه شايدصدايت از درون اين تيره دنياي دروغين راهي بيابد براي سادگي تا اوج
تا ريسمان ساده ي افكار تو خود را بيابد باز
تا تمام ناجوانمردي دوران را درون گور مدفون سازد و بر بال قاصدك ها پيام سبز را آرد
با خودم گفتم بگو !آري بگو!
اينجا چو بازاريست كه مردمانش شور يك داد و ستد را صادقانه انكار خواهند كرد
پس بگو تا روزگاري شايد اين گفتار , تو را زنده گرداند ميان قاصدك هاي پيام اور!
و من گفتم ! ولي آيا صدايم مي رسد تا اوج؟!!!
زمستان بود و من تنها ميان دره اي كه سنگهايش آغشته به سوزي بود كه قلب و جان من را چنگ مي زد
به زور درد , چشمانم به روي هم فشرده شد تا براي خروج تلخ از دنياي سرما آماده گردد!!
ميان خواب و بيداري نسيمي كه خبر از بوي دريا داد , صورتم را لمس كرد و به من لبخند نويد عطر دريا داد!!
خودم را آزاد ديدم درون دشت ,دويدم تا به ساحل , موج را آرام بوسيدم و صدايش را جويدم تا فرو شويد تمام سوز سرما را!!
رها بودم و آرامش تنها در وجود من صدا مي داد!
صدايي ناگهان آمد و چون رگبار ويراني در سر من هي سوت مي زد و مي رفت....
نه دريا ماند و نه رويا هاي پرواز ميان دشت ارام صداقت ها
ميان ان زمستان كه دريا ها همه نابود و سردند فقط يك خواب من را
اميدي شد براي زنده ماندن...!
و هر روز من به اميد همان رويا از خواب بيدار مي گشتم و اما.....!!!
و من آرام دفتر را درون ذهن خود بي وقفه خواندم
و هر روز ميان خاطرات تلخ دفتر چه بسان دختري گريان شكستم
شكستم و ندانستم كه موجي كه از دريا به سويم مي شتابد
مرا بر روي خود بي آنكه گويم , بسمت خالق هستي كشاند
مرا هر روز اين پندار تكراري بهم ميريخت و جواب ذهن من را هم نمي داد
ميان يك سبد در بند, غرق در انديشه ي گفتار يك پندار
همه روزم به شكل ظاهري خوشحال مي رفت
ولي روحم به گورستان پيران گوش مي داد
مدام اين جمله را براي يك تسلي بدون درد هي تكرار مي كردم
كه آري
"تا شقايق هست زندگي بايد كرد"
وليكن نه شقايق بود و نه حتي سيب دندان خورده اي افتاد.....طعم مرگ
شكوه قدرت ساده ترين گرماي آرامش به زير پوستم آسوده بگذشت
و من آرام بوي مرگ را ادراك كردم
و از بودن درون جمع زشتي ها
تباهي ها
رياكاري اين آدم نماهاي پر از حكمت !
به سوي يك افق پرواز كردم
سبك بودم بدون هيچ فكري
كه روحم را بسوزاند و هر روز ميان سخره ي خيل دروغ راست گويان آزرده گردد
همان افراد حق نشناس! كه من را
به سوي بازي زجرم كشاندند
و هر ساعت از اين مدت سرم از درد دانستن براي يك دليل قابل فهم
جواب مرگ را آري بيان كرد!
ولي آنها نمي دانند مرگ لحظه ها چيست!!!!!!
بنويس
راه
راه را خواهم جست و در آن پيكر يك مرده بنا خواهم ساخت
يادبودي ساده كه ز جان سوخته بود
راه را خواهم ساخت و تو را بر سر آن خواهم ديد
راه پر پيچي نيست!
در همين نزديكي چند روزيست كه مرا مي خواند
من ز يكرنگي ها روي تو را مي ديدم ٫ ولي افسوس چه شد؟!
مردي از جنس بلور ؟چه توان نام تو را نام نهاد؟؟
و من اينجا بي تاب و تمام لحظاتم در رنج٫ خواب تو را مي بينيم كه به يكرنگي خويش نام مرا مي خواني
و تو آنجا در خواب ٫ نه فقط نام مرا نشنيدي كه به اواي دروغي زيبا ارزش اسم مرا سوزاندي
بار ديگر گويم٫ به عزيزت سوگند٫ به ره خويش صداقت برگرد
راه را خواهم يافت و در آن نام تورا بار دگر مي گويم
سرما
و گرماي وجودم رفت وسرما, يخ زده آمد
درون شك , توهم واقعيت را زبان آورد و خنديد
به من خنديد و غرورم تا نهايت منجمد شد
مثالي عارفانه , عاشقانه
نه دروغي آشكار است
جدال حق و باطل نيست
تمسخر در كنارم نقش يك چهره
تن يك خاطره در بند را ايفا كرد
و او هم مرا چون يك پرنده , بدون پر به باد مسخره آشفت و بگذشت
تمام ذهن من مشغول اين فكر
چرا او مقدس بود و روزي , برايم چون فرشته
ولي حال
تمام حرف من را با كلامش دور دانست.
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
خبر جدید چی دارید![]()
|


